تبليغاتX
اشكهاي گل آْلود يك الهه

اشكهاي گل آْلود يك الهه

این یکی نبودهای دائمی یک نفر که بود را شکست و برد...!

چرا يادم نماند

كه با همين انگشتي كه ماشه را چكانده ام

ماه را نشان بدهم

لابد براي همين است

كه هرچه شماره تان را ميگيرم

((نخير آقا، اشتباه گرفته ايد))

دلم ميخواهد عزيزم

دلم ميخواهد

تمام گوشي هاي جهان را تو برداري

برداري كه نگويم خسته ام

كه جهان چمداني است روي دوشم

بي آنكه جايي بر زمين گذاشته باشمش

بگويم كه اي به لطف شما، هستيم

اصلا ميان ماندن و در ماندن

مگر يك در بسته فقط فاصله نيست؟

دلم ميخواهد عزيزم

دلم ميخواهد

پشت هر دري كه ميكوبم

تو منتظرم ايستاده باشي

 

((حسن آذري))

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:4 توسط نصیبه |


با من اکنون چه نشستنها خاموشیها

با تو اکنون چه فراموشی ها

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر میخیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون آویزد؟

 

 

 

 

(حمید مصدق)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 18:8 توسط نصیبه |


اين منم آدمک چوب
که اشک سنگ را
به سنگي سنگ مثال ميزند
همچون مترسکي در ميان
مزرعه سياه
مي رقصد
کت کهنه اش
لانه جيرجيرکها شده
تا قلب پوشالي اش را
تا آخرين قطعه
بخورند.
از دريچه هاي قلب
خبري نباشد تا
گاهي بروي کسي باز نشود
آدمک چوب
محکوم به خشک بودن است
تا برابر مترسکان گريه نکند.


مترسک جاي پاي
کلاغي باشد
که دگر از هيچ
مترسکي نمي ترسد
مترسک گريه مي کند
من مي دانم
نمي تپد
ولي زنده است
تا مرگ مزرعه را نظاره کند.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 19:39 توسط نصیبه |


شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او

 

 

شد با شب و گریه رو به رو عاشق او

 

 

پایان حکایتم شنیدن دارد

 

 

من عاشق او بودم و او عاشق او

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 20:4 توسط نصیبه |


دل من چه خردسال است

ساده مينگرد

ساده ميپوشد

ساده ميخندد

 

دل من از تبار ديوارهاي كاهگلي ست

ساده مي افتد

ساده ميشكند

ساده مي ميرد

 

دل من تنها سخت ميگريد!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:58 توسط نصیبه |


all people say sky is blue

but I say sky is black

because my sky is in your eyes

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:56 توسط نصیبه |


من تنهام

            

       

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛

 من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت :

لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟

 و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

------------------------------------------------------------------------------------

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:44 توسط نصیبه |


دیدم که میجوند

دیوار اعتماد مرا

موریانه ها

اکنون من آن عمارت از پای بست ویرانم

آیا دوباره باز نخواهی گشت؟

ـنمیدانم!

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:58 توسط نصیبه |


کابوس من شبیه زنی ست

که پناه برده به گوشه ای چسبیده به دنیا

و تمام دیوارش را نوشته های نمور پر کرده اند

که هزار سال است بی وقفه هوا میخواهند

زنی که تمام ثانیه هایش را پشت سرش خفه کرده است

مبادا که بیدار شوند کودکان احساسش

کابوس من شبیه بارانی ست از خون زنی

که از هر قطره اش درختی میروید بر انحنای پیشانی تاریخ

خونی که میچکد از دستان چرکین تعصب

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:14 توسط نصیبه |


اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم این کیمیا کم است

سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است

تا این غزل شبیه غزل های من شود

 چیزی شبیه عطر حضور شما کم است

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم اما

چقدر دل خوشی خوب ها کم است

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا حضور آمدنت را بها کم است ؟

 

**محمد علی بهمنی**

 

 

سلام

چند وقته نصیبه نیست ...به سفارش خودش این شعر رو واسش گذاشتم...امیدوارم خودش زودتر برگرده...

 

*رژانو*

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:1 توسط نصیبه |


من اگر گوزن باشم یا نباشم
سر انجام
از این درخت ها یکی درخت فرجام خواهد بود
بهتر که شاخ بر زمین نسایم و تیز بگذرم
از عمر نیم دایره ای را گذاشته ام
ماه کامل میشود
و من می میرم


بخش اصلی سایت


HOME

E-Mail
BAHAR20


آرشیو مطالب

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386


لینک دوستان

masiha
معصوم جون
کسی برفی تر از چترش
سه ر به رز
نازنین
سایت فوروم (باحاله)
رژانو
مریم و رضا
سیگنال ÷ارس
مریم
تارا
مهرگان
خدمات وبلاگ
مانی
صابون كف ده
طـــراح قـــالــب
*احساسی ترین نوشته ها*
کد نوحه برای وبلاگ
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
free cod music Weblog
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های فوق جدید بلاگفا


فالنامه

FreeCod Fall Hafez





Design by : Bahar20


خدمات وبلاگ نویسان جوان

Download Cod Music

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس